Friday, April 16, 2010

بازی زندگی

نمی خواستم بنویسم چرا که دوست نداشتم موضوع رو تازه کنم حداقل برای بقیه چرا که برای من همیشه تازست.
نمی دونم معنیش چی میشه و چرا اینطوریه اما اینطوریه و منم هیچکاره.
کاش بود و ....

اما صلاح آفریننده این بوده و چاره ای هم نیست همیشه به یادتم مطمئن باش تا روز دیدار دوباره

3 comments:

behnaz said...

خیلی دوست دارم بدونم چرا خدا این کار رو کرد؟
چرا این طور خواست؟ چرا صبرش رو نداد؟ چرا انقدر این موضوع هنوز هم تازست؟ چرا باور کردنی نیست؟
می دونم که من هیچ کاره ترین آدم توی این قضیه هستم، اما رفتنش جزء بدترین و تلخ ترین خاطره های زندگیمه ... امیدوارم خدا به شما صبر بده و به روح ایشون آرامش ...؛

meisam shemirani said...

نمی دونم مثل نرم افزاری که کدی نداره تا بتونه بدونه چرا این باگ رو داره و چرا الکی آف می شه .برای من خیلی سخت بود اما دیگه کنار اومدم و سعی می کنم از اینجا براش فایده داشته باشم اما گه گداری به یادش می افتم و سختمه چرا که هنوز کسی ندارم مثل کامران که روزهامو بگذرونم.اما خوب مصلحتش در این بود و اگه دقیق هم نگاه کنیم دنیا جایی که هر چی زود تر ازش بری راحت تره پس خدا دوستش داشت و نخواست که بارش سنگین باشه پس جوون و ناکام از دنیا رفت تا کامشو از اون دنیا بگیره.
یا علی

سوگل said...

و سومین خاطره بد من. بارها آرزو کردم ای کاش جای ایشون من می رفتم.