Tuesday, July 6, 2010

خدا

خدایا الان واقعا ازت بدم می یاد حداقل همین الان ازت بدم می یاد فقط و فقط می تونی به آدما درد و مرض بدی به هر کی قبلا خوشی دادی الانم داری می دی به هر کی هم نمی دادی الانم نمی دی اگه روزی هزار بارم صدات کنند که کمک کن نمی کنی اما فقط کافیه یکی یه کار اشتباه کنه اونموقعست که همه درد و مرض های عالمو می ریزی روش .بدی من اینه که می دونم یه خدایی هست و ازش می ترسم می ترسم چون تو قرآنت یه سره تهدید کردی که اگه فلان کنی بهمانت می کنم و از این چیزا اصلا باهات حال نمی کنم کارت خیلی مخسره و بی معنیه بیای یه زمین درست کنی آدمو بفرستی توش بعد شیطونم بفرستی سراغش بعد بشینی جون کندن
آدما رو ببینی خیلی جبر مسخره و ظالمانه ای درست کردی حالا جالب اینجاست که ظرفیت انتقاد هم نداری و تا یکی بگه بالای چشمت ابروه می خوای ناقصش کنی و از این حرفا.اما بدون من یه بندتم که با اینکه می دونم هستی می دونم قوی ای و همه کاری می تونی بکنی اما ازت بدم می یاد...

1 comment:

بهناز said...

منم خیلی از این حرفها می زنم، مامانم همه اش می گه داری ناشکری می کنی، اما منم واقعن بعضی وقتها احساس می کنم خدا خیلی بی عدالته و به هر کی که دوست داشته باشه گوش می ده ... ؛
اما خدائیش بعضی وقتها یک جوری که آدم باورش نمی شه هوای آدمو داره ...؛
داستان حضرت ایوب رو که حتمن شنیدین؟ خدا هر چی بلا بلد بود سرش آورد و ایوب هم فقط صبر کرد و هیچی نگفت و فقط وقتی خدا راحتش گذاشت که ایوب لب به شکایت باز کرد و به خدا گفت چرا با من اینجوری می کنی؟
شاید بعضی وقتها ما هم مثل ایوب باید به خدا شکایت کنیم ...؛ البته این حرفیه که من همیشه در جواب به اون حرف مامانم بهش می گم ...؛